|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
« دیر آمدی عزیز »
شب دشنه می کشد
خورشید غرق خون
دریا پر از جنون
دیر آمدی عزیز
چشمان منتظر
با قطره های اشک
دیریست خفته است
دیر آمدی عزیز
قلبی بدون عشق
در دست پیر یاًس
پژ مرده شد شکست
دیر آمدی عزیز
این روزگار پست
که یک زمان و دم
بر کام ما نگشت
راه ترا ببست
من پشت این حصار
دیدم ترا ز دور
آرام زیر لب
نجوا کنان گفتم
دیر آمدی عزیز
دیر آمدی عزیز