|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
بـــاور نمی کـــند دل مـــن رفـــتن تــرا
درخاک ســرد و تیره سپــردن تـن تــرا
ســجاده ی نمــاز تو و هــای هـای من
امشــب پدر بخواب، نمازت قضـای من
باشد ، قبول ، پدر نمی آید ، تـمام شـد
بر من حــرام ، شـادی دنـیا حــرام شـد
بعـد ازتوغـروب جمعه و یاسین دوریت
دیگر نمی شود پُرعـزیزم ، جای خالیت
رفتی ندیدمت دم آخـر، چـرا شــتاب...؟
دیـــدار ما به قیـامت ..... پدر بخـواب