|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
در روشنای روزمره گی ، فرسوده بودم
چشمهایت که آمدند .... شب شد.
تمام روشن روز را در پرده ی چشمت کشیدم
پنهان شده ام
روزنه ها را ببند با پلکهایت
مگذار این روشنای کاذب ، روحم را دوباره مسخ کند.
مگذار پیدا شوم
من بی هیچ وحشتی از خود
در شب چشم تو عریان می شوم
مرا ببر تا جاودانه آرامشی
تا ، بدون خط ، طرح ، رنگ
حس کنم... بودن را
تا ، بدون لب ، کلمه ، صدا
حس کنم... حسِِِِِ ِنابِ شدن را
*** **** ***
شبی در دفتر چشمت نوشتم
بیا با من بمان در سـرنوشتم
نخواندی حرفِِ دل ، سر زد سپیده
سپیده سرزد و از سر نوشتم