تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار


دل شکسته٬ مشوش ٬ تنها نشسته ام در باد

 

امشب گریسته ام ٬ مدام ... مدام

 

تشنه ام به جرعه های صدایت

 

چون کبوتری که بام خویش گم کرده

 

عطشان ٬ پریشان ... پریشان

 

به تو آویخته ام خود را و تو چون صخره ای بلند

 

در ستیز با من مدام سر بر می کشی

 

و ناتوانی این دستها ... این دستها

 

روزی آشیانه ای بر باد ساختم

 

و قلب من در باد آشیانه تو شد

 

اینک بیا ببین چه مانده جز باد ... باد ... باد


 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط پرستش  |