|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
دل شکسته٬ مشوش ٬ تنها نشسته ام در باد
امشب گریسته ام ٬ مدام ... مدام
تشنه ام به جرعه های صدایت
چون کبوتری که بام خویش گم کرده
عطشان ٬ پریشان ... پریشان
به تو آویخته ام خود را و تو چون صخره ای بلند
در ستیز با من مدام سر بر می کشی
و ناتوانی این دستها ... این دستها
روزی آشیانه ای بر باد ساختم
و قلب من در باد آشیانه تو شد
اینک بیا ببین چه مانده جز باد ... باد ... باد