تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
 

 

  هر شـب چو شـمع مــرا آب می کنی

  پروانه های چشم مرا خواب می کنی

  آرام مـی روی و ســکوت شـــبانه را

  سـرشار بغض و غمـی نـاب می کنی

  بیـدار می شوم و نفس می کشـم ترا

  بـا خــود درون قفــس می کشــم ترا

  بیدار می شوی و نفس می کشی مرا

  با هر نفس درون قفس می کشی مرا

  تکرار می شویم در این قصه ی عجیب

  ایـن آمـدن ، مانـدن و این رفتـن غریب

  بــاید تمــام شـود این قصـه خــوب من

  خالی شود فضای دل از بوی این رقیب

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط پرستش  |