تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
 

 

 گفته بودی که باز می گرد

انتظار ، این چراغ بی روغن

بیهوده کورسو می زد

خیال آمدنت مدام در می زد

آرامم نبود

آن شب گورهای بی نام و نشان در بهشت را دیدم

دیدم و دیگر کسی در نزد

باور کردم که هنگام آرامش فرا رسیده

باید آرام بگیرم ، فقط .....

ای کاش می دانستم در کدامین گور خفته ای ...

آخر باید آرام بگیرم ؟! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط پرستش  |