|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
گفته بودی که باز می گرد
انتظار ، این چراغ بی روغن
بیهوده کورسو می زد
خیال آمدنت مدام در می زد
آرامم نبود
آن شب گورهای بی نام و نشان در بهشت را دیدم
دیدم و دیگر کسی در نزد
باور کردم که هنگام آرامش فرا رسیده
باید آرام بگیرم ، فقط .....
ای کاش می دانستم در کدامین گور خفته ای ...
آخر باید آرام بگیرم ؟!