|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
گفتند :
بین آنچه باید باشد و آنچه هست
خطی ست
نه .....
شکافی ست عظیم
تو
/
/
/
من
فریب بود چشمک آن ستاره های غریب
انکار می کنی ؟
من شنیده ام بارها
صدای مهیب قفل شدن را و
تاریکی ....
آسمان هم خسیس بود و من
نمی دانستم
حالا بیا
بنشینیم
بی آنکه به چشمان هم بنگریم
ببینیم
آسمان پرستاره را.....!