تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
 

 

بـــاور نمی کـــند دل مـــن رفـــتن تــرا

درخاک ســرد و تیره سپــردن تـن تــرا

ســجاده ی نمــاز تو و هــای هـای من

امشــب پدر بخواب، نمازت قضـای من

باشد ، قبول ، پدر نمی آید ، تـمام شـد

بر من حــرام ، شـادی دنـیا حــرام شـد

بعـد ازتوغـروب جمعه و یاسین دوریت

دیگر نمی شود پُرعـزیزم ، جای خالیت

رفتی ندیدمت دم آخـر، چـرا شــتاب...؟

دیـــدار ما به قیـامت ..... پدر بخـواب

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط پرستش  |