|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
گفتی غزل سٌرایم عشـــق است مـهربانم
زیباتـرازغــزل کـــو بـا مـن بـگو بـدانم
عاشـق شـدم خـدا را زیـرا غـزل سـروده
آیـات نـظـم قـرآن مسـحـور کـرده جانـم
حـیـران شـدم نـهادم دل بر جـمال رومی
دیـوان شمـس او شـد اوراد هـر شبـانم
آن پیــر سالـخورده با یک غزل جوان شد
انـدر سماع و مستی شد پیر نو جـوانم
دیــگر ترا چه گـویم بی واژه مانـده قــلبم
زیـرا اشـارتی رفـت زان یـار بی نشـانم
ای خونٍِِِِِِِِ دل، گواهی، من بالِِِِِِِِِِِِِِِِِ خون گشودم
تقـدیــر آتــش افـکنـد بـر بـال نـاتــوانم
قــلـب قــلم شــکستـه ، دیـگر پری نـدارم
این بیـت آخرم را ، مــرگــ قلم بخوانم
در روشنای روزمره گی ، فرسوده بودم
چشمهایت که آمدند .... شب شد.
تمام روشن روز را در پرده ی چشمت کشیدم
پنهان شده ام
روزنه ها را ببند با پلکهایت
مگذار این روشنای کاذب ، روحم را دوباره مسخ کند.
مگذار پیدا شوم
من بی هیچ وحشتی از خود
در شب چشم تو عریان می شوم
مرا ببر تا جاودانه آرامشی
تا ، بدون خط ، طرح ، رنگ
حس کنم... بودن را
تا ، بدون لب ، کلمه ، صدا
حس کنم... حسِِِِِ ِنابِ شدن را
*** **** ***
شبی در دفتر چشمت نوشتم
بیا با من بمان در سـرنوشتم
نخواندی حرفِِ دل ، سر زد سپیده
سپیده سرزد و از سر نوشتم