تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار


 

 

ای روح تشنه، آرام بگیر

بگذار بیاد بیاورم....

 

در کجای زمان بود؟

آن هنگام که فرمان هست جاری گشت و

با میخهای دعا ، صلیب هستی بر دوشم ثبات یافت

و من خمیده و خونین آمدم .

آمدنم را دنیا دنیا خندیدند ، آمدنم را دریا دریا گریستم .

  

ای روح تشنه آرام بگیر

 بگذار بیاد بیاورم...

 

آن هنگام که بیهودگی خویش را دریافتم

که همچون "سیزیف" هر روز سنگ زندگی را

از دره به قله ی کوه می کشاندم و هر شام دوباره

به دره پرتاب می کردم و هر روز دوباره

 و هر شام دوباره...

دوباره های تلخ بیهودگی .....

آری آن زمان بود که دریافتم تشنه ای، پس برخاستم

و همچون " پرومته " که آتش را از معبد خدایان آسمان دزدید و

به زمین آورد ، عشق را دزدیدم و برای تو آوردم

 برای تشنگیت،

و به این جرم ،  باز مصلوب گشتم و اینک نگاه کن...

کرکسان هر روز جگر مرا تکه تکه می خورند

و من تکه تکه می میرم .

 

ای روح تشنه آرام بگیر 

 بگذار بیاد بیاورم....

 

آن کس را که دوستش می دارم

 هزاران سال است که دوستش می دارم

اوکه آتش عشق را در دستانش گذاشتم

که از هرم عشق سوختند و لب به شکایت نگشودند

او را که پای صلیب من بی صدا اشک ریخت و اشک ریخت.

بگذار بیاد بیاورم ، دستهایش را...

آن پاکترین ، آن نجیب ترین دستها را

" که با هر اشاره ی دستت دریا میان رگم خواب می رود "

اما نگاه کن

 دستهای  مصلوب من... به  تو نمی رسد....نمی رسد.

 

ای روح تشنه ، آرام بگیر

بگذار فراموش کنم .... بگذار فراموش کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط پرستش  |