|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|

در بـاز کـن بـه میـهـمـانی الله آمـدیم
شـوریـده و خـمـار و بـه نـاگـاه آمـدیم
بس گشته بود دل بیقرار و رمـیده ی ما
آخـر قـرار گـرفـت و بـه درگــاه آمـدیم
بی تحـفه آمـدیم و چه خالی سـت دست ما
با دست های بـس خـالی و کوتاه آمـدیم
در جـنـگ نـا بـرابـر نفــس و هـوای دل
یا رب شکسـت خورده و گمراه آمـدیم
مغـروق در گناه و پریشان و خسته دل
دیـدیـم نــور عشـقـی و در راه آمـدیم
ای نـور عشـق ما ز ولای تـو یا عـلـی
در باز کـن بـه میـهمـانی الله آمـدیم
من پریـشان تر از آنم که بمانم .... بروم
با کسـی نیست قرارم که بمانم .... بروم
مـن خـمار آمده بودم به هوای می عــشق
مــی عــشقی نچشـیدم که بمانم .... بروم
همچومجنون به سر این راه جنون پیمودم
نیـست لـیلای جــنونم که بمانم .... بروم
گفته بودم به سرعـقل نخـــــــواهم آمــــد
عقل آمد به سرم از چـــه بمانم .... بروم
تصویر عشق تو
در قاب چشم من
دشتی ست سبز سبز
آن آبی کبود ، رنگ صدای تو
آن رود پر خروش ، جان کلام تو
آن بید بی قرار ، نقشی ز قلب تو
تصویر عشق تو
در قاب چشم من
سرشار زندگی ست
من آن کبوترم در دشت سبز تو
پرواز می کنم تنها برای تو
پر باز می کنم تنها به سوی تو
با من بمان ای سبز
پاییز را ببر
می ترسم از پاییز ، می ترسم از سرما
من عاشقی سبزم
تو سبز عشقم باش
من داغ دشت تو
تو لاله ی من باش