تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار


 

 

« دیر آمدی عزیز »

 

 شب دشنه می کشد

خورشید غرق خون


دریا پر از جنون


دیر آمدی عزیز


چشمان منتظر


با قطره های اشک


دیریست خفته است


دیر آمدی عزیز


قلبی بدون عشق


در دست پیر یاًس


پژ مرده شد شکست


دیر آمدی عزیز


این روزگار پست


که یک زمان و دم


بر کام ما نگشت


راه ترا ببست


من پشت این حصار


دیدم ترا ز دور


آرام زیر لب


نجوا کنان گفتم


دیر آمدی عزیز


دیر آمدی عزیز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط پرستش  | 

   
 

مرا به نام بخوان


مرا که بازمانده ی بغض آسمانم


مرا که آخرین وارث عشقم


مرا که سوخته ام شراره در شراره


مرا به نام بخوان


در نسیم بخوان


وقتی که دشتهای جنون را پرسه می زند


تا گردباد دیوانه ای گردد ، بگردد و بچرخد


و نام ترا بر من بخواند


و جنون مرا در نامت جاری کند


مرا به نام بخوان


وقتی که بادهای سرگردان


سبزی دشت عشق را وحشیانه بوسه می زند


من در پریشانی این دشت آرمیده ام


و تو را می خوانم


با تمام پریشانیم


مرا به نام بخوان


با غمناک ترین آواز


مرا به نام بخوان


 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط پرستش  | 

 

 

از خاکهای تشنه ، تا ابرهای خسته

 

یک جفت بال بی پر ، یک جفت پای بسته

 

پایم به خاک دنیا ، دستم به آسمانها

 

پرواز آرزویم ، با یک دل شکسته

 

از خاک آمده ام ، بر خاک خواهدم شد

 

مدفون خاک هستم ، با سنگ نقش بسته

 

ای کاش نقش سنگم ، نقشی شکسته باشد

 

یک جفت بال بی پر ، با یک دل شکسته...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط پرستش  |