|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
گفتند :
بین آنچه باید باشد و آنچه هست
خطی ست
نه .....
شکافی ست عظیم
تو
/
/
/
من
فریب بود چشمک آن ستاره های غریب
انکار می کنی ؟
من شنیده ام بارها
صدای مهیب قفل شدن را و
تاریکی ....
آسمان هم خسیس بود و من
نمی دانستم
حالا بیا
بنشینیم
بی آنکه به چشمان هم بنگریم
ببینیم
آسمان پرستاره را.....!
صفحه ی دل از رحیلش چاک شد
فاطمه پنهان و تنها خاک شد
کوچه های شهر ، خاموش است و سرد
زانکه زهرا خفته در آغوش درد
او نمی نالد دگر در کوچه ها
ماند باطل در لباس حق به جا
خانه ی غمهای تو جای علی
حال می نالد در آن خانه علی
فاطمه برخیز طفلان آمدند
پیش رویت زار و گریان آمدند
خوب می دانم که پهلویت شکافت
خنجر نامردمان قلبت شکافت
خوب می دانم ز دنیا خسته ای
از ریای خلق دل بشکسته ای
لیک طفلان بی قراری می کنند
در کنار بسترت شب زنده داری می کنند
« باز کن چشمان ناز آلوده را
بنگر این چشم نیاز آلوده را »
چشم را بر هم منه یار آمده
و علی با دامنی از یاس ، غمخوار آمده
چشم را بر هم منه بانوی من
کوثر هر دو جهان ، مه روی من
صفحه ی دل از رحیلش چاک شد
فاطمه ام ابیها خاک شد
بید مجنون من کمر خم کرده
امّا ریشه هایش سخت در هم تنیده خاک را
پریشانیت را دوست می دارم
چرا که در آن زاده ام ، زیسته ام و خواهم مرد
و عشق را
که مثل وحی می ماند
عمیق و کوتاه امّا جاودانه .......
جاودانه باشیم هرچند کوتاه
به من نگاه کن
دیروز لاشخور پیری بود که مُرد
و
فردا رمّال نفرین شده ای ست که رؤیا می بافد تا بفروشد به تو
حالا ، در چشمان من بهشت غمگینی ست
که می خواند تـُرا
به من نگاه کن
فقط حالا
هر شـب چو شـمع مــرا آب می کنی
پروانه های چشم مرا خواب می کنی
آرام مـی روی و ســکوت شـــبانه را
سـرشار بغض و غمـی نـاب می کنی
بیـدار می شوم و نفس می کشـم ترا
بـا خــود درون قفــس می کشــم ترا
بیدار می شوی و نفس می کشی مرا
با هر نفس درون قفس می کشی مرا
تکرار می شویم در این قصه ی عجیب
ایـن آمـدن ، مانـدن و این رفتـن غریب
بــاید تمــام شـود این قصـه خــوب من
خالی شود فضای دل از بوی این رقیب
گفته بودی که باز می گرد
انتظار ، این چراغ بی روغن
بیهوده کورسو می زد
خیال آمدنت مدام در می زد
آرامم نبود
آن شب گورهای بی نام و نشان در بهشت را دیدم
دیدم و دیگر کسی در نزد
باور کردم که هنگام آرامش فرا رسیده
باید آرام بگیرم ، فقط .....
ای کاش می دانستم در کدامین گور خفته ای ...
آخر باید آرام بگیرم ؟!
بهار من که خزان شد عشق من ؛ بهارت سبز
خزان تمام جهان شد عشق من ؛ بهارت سبز
خـــدا که نام تو را عشـق من ؛ قریـــنم کـرد
به من بگو که چرا عشق من ؛ غریـــبم کـرد
من و تو آن ِ همیـم عشـق من ؛ کنــارم باش
من و تو جان ِ همیم عشق من ؛ کنــارم باش
تو جان و هستی من عشق من ؛ بمان با من
تو جام و مستی من عشق من ؛ بمان با من
بمان با من

بهاران خجسته
بـــاور نمی کـــند دل مـــن رفـــتن تــرا
درخاک ســرد و تیره سپــردن تـن تــرا
ســجاده ی نمــاز تو و هــای هـای من
امشــب پدر بخواب، نمازت قضـای من
باشد ، قبول ، پدر نمی آید ، تـمام شـد
بر من حــرام ، شـادی دنـیا حــرام شـد
بعـد ازتوغـروب جمعه و یاسین دوریت
دیگر نمی شود پُرعـزیزم ، جای خالیت
رفتی ندیدمت دم آخـر، چـرا شــتاب...؟
دیـــدار ما به قیـامت ..... پدر بخـواب
دفترم خالی ست .....
عشق ، تکرار است
نام تو تکرار عشق
با مرگت زندگی شد عشق
و مرگ ، عاشق عشق
مفاهیم در تو مرد و زنده شد به عشق
دیگر نمی اندیشم !
من مشق می کنم :
حسین .... حسین .... حسین .....
حسین ع
ز دسـت رفته ام اینک عنایتی فرما
خـمار و خسته دلم من کرامتی فرما
فقیـرعشق توهستم بگو که می دانی
نیـــاز عاشـقانه ی من اشارتی فرما
ای دل خراب و مست و اسیری ... غـَمَت مـباد
آرامــش و سکـــون نپــذیـری ... غــمت مــباد
آتـــش گـرفت هــر کـه به آغــــوش غـــم فتــاد
گـیرم ز هـر کرانه شعله بگـیری ... غــمت مباد
بگــــذار گـــم شــود هــمه ی زنـدگی در عشـق
پیدا شود در این میانـه مسـیری ... غــمت مباد
عشـق است حـــاکم یکــتای عاشـقـــان ، گـیرم
فرمان دهد که عاشـقانه بمــیری ... غــمت مباد
"ای دل به راه عشق غم هست و نیست نیست"
گیرم خــراب و مســت و اسـیری ... غــمت مباد
بیا ساده باشیم ... من خسته ام
و دلگــیر از این نقــش برجسته ام
بیا روح من مثل آیینه است
و اعماق قلب ترا دیده است
بیا ساده باشیم ... این سخت نیست
و باور کن این کوچـه بن بسـت نیست
بگو ســاده با من که می خواهمت
و صادق تر از آب و آیینه می دانمت
زبــان تو بــا قـلبت انگــار نیست
نه پنهان مکن ... جای انکار نیست
چه تردید تلخی یقین را شکست
و شک ... روزن عشق را ساده بست
بیا شـــعر من ارمغــان غمت
برو ساده گفتم ... نمی خواهمت
خواستم ترکِ جان کنم که نشـد
یا تــُرا مــهربان کنم ، که نشــد
خواستم تا به عشق آمدنت
پیریـم را جوان کنم ، که نشــد
خواســتم تــرا بــرای خــودم
کنج ِدیری نهان کنم ، که نشـد
خواستم شاه دل تو باشی و من
هر چه گویی چنان کنم ، که نشـد
خــواســتم تا بــرای رفتـن تــــو
گریه را بی امان کنم ، که نشـد
خواستن توانستن است ، می گویند...!
خواستم من ، گمان کنم ، که نشـد
مثــل تکــرار این ردیف از شعر
خواستم حذفِ آن کنم ، که نشـد
گفته بودم ، یادت هست ... ؟
آرام بگذار مردگان را به خاک
در من مرده ایست
و قیامت
صدای تو
سکوت کن ، نلرزانیم بر لبه ی پرتگاه
سَر که برگردانم زنده می شوم ...
پایین ، دریای مُطهر درد ...
سَر که برگردانم ...
راه ... راه چه طولانی بود ...
گفته بودم ... تاول ِ اینهمه درد را ... حُرمتی ...
یادت هست ... ؟
شکستی و شکستم
حالا مدام ورق بزن سپیدی مرا ...
بیهوده می گردی
کلمات در برزخ دل جا ماند
و نعش من روی زندگی دستانت ... ورم کرده
آرام بگذار مردگان را به خاک
گفته بودم ... یادت نیست ... یادت نیست ...
باز هم ليلاي من مجنون شده
با حسين از خويشتن بيرون شده
گشته رسوا بر سر بازار و کوي
مست و حيران و پريشان کرده موي
يا حسين الله هر دم بر لبش
چوب تکفيرخلايق بر تنش
مي کند آرام نجوا در برش
در بر محبوب زيبا منظرش
عاشقم عاشق به رويت يا حسين
سوختم در آرزويت يا حسين
بنده چشم توام بنگر مرا
بنگر اين دست نياز آلوده را
هفت گردون زير پايت خاک شد
خونبهاي پيکرت الله شد
من فداي چشم مستت يا حسين
می پرستم چشم مستت يا حسين
هستيم را پيش چشمت سوختم
از تو صد درس ولا آموختم
تو تمام دين من ايمان من
تو حسيني ، شاه من ، سلطان من.
تقديم به ساحت مقدس مولايم