تبليغاتX
بالهای سوخته
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
 

 

  هر شـب چو شـمع مــرا آب می کنی

  پروانه های چشم مرا خواب می کنی

  آرام مـی روی و ســکوت شـــبانه را

  سـرشار بغض و غمـی نـاب می کنی

  بیـدار می شوم و نفس می کشـم ترا

  بـا خــود درون قفــس می کشــم ترا

  بیدار می شوی و نفس می کشی مرا

  با هر نفس درون قفس می کشی مرا

  تکرار می شویم در این قصه ی عجیب

  ایـن آمـدن ، مانـدن و این رفتـن غریب

  بــاید تمــام شـود این قصـه خــوب من

  خالی شود فضای دل از بوی این رقیب

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط پرستش  | 

 

 

 گفته بودی که باز می گرد

انتظار ، این چراغ بی روغن

بیهوده کورسو می زد

خیال آمدنت مدام در می زد

آرامم نبود

آن شب گورهای بی نام و نشان در بهشت را دیدم

دیدم و دیگر کسی در نزد

باور کردم که هنگام آرامش فرا رسیده

باید آرام بگیرم ، فقط .....

ای کاش می دانستم در کدامین گور خفته ای ...

آخر باید آرام بگیرم ؟! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط پرستش  | 

 

گفتند :

بین آنچه باید باشد و آنچه هست

خطی ست

نه .....

شکافی ست عظیم

تو

          /

                 /

                       /

 

                                من

فریب بود چشمک آن ستاره های غریب

انکار می کنی ؟

من شنیده ام بارها

صدای مهیب قفل شدن را و

تاریکی ....

آسمان هم خسیس بود و من

نمی دانستم

حالا بیا

بنشینیم

بی آنکه به چشمان هم بنگریم

ببینیم

آسمان پرستاره را.....!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط پرستش  | 

 

 

بهار من که خزان شد عشق من ؛ بهارت سبز

 

خزان تمام جهان شد عشق من ؛ بهارت سبز

 

خـــدا که نام تو را عشـق من ؛ قریـــنم کـرد

 

به من بگو که چرا عشق من ؛ غریـــبم کـرد

 

من و تو آن ِ همیـم عشـق من ؛ کنــارم باش

 

من و تو جان ِ همیم عشق من ؛ کنــارم باش

 

تو جان و هستی من عشق من ؛ بمان با من

 

تو جام و مستی من عشق من ؛ بمان با من 

 

                   بمان با من  

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط پرستش  |